خرید بک لینک

1- چند وقت پیش پهلوی یه خانم خانه دار بودم . ظاهرا موقعیتهایی تو زندگیش کار حرفه ای هم کرده اما نمیدونم چقدر . داشتیم از هر دری صحبت میکردیم که بهم گفت باور کن منم به اندازه تو گرفتارم . دو روز در هفته میرم کلاس نقاشی و یک روز میرم استخر و یک روز هم میرم باشگاه ، منم با دهن باز نگاهش کردم ...

2- سرما خوردگیم 3 هفته طول کشید و حتی یه روز مرخصی نگرفتم براش دیدم هر روز کار دارم . دوشنبه گذشته از خواب بیدار شدم دیدم گردنم بدجور گرفته با خودم گفتم کم کم باز میشه و رفتم شرکت اما باز نشد . سه شنبه با همون وضع رفتم شرکت ولی بعد از ظهرش دیدم خیلی وضع گردنم بده با خودم گفتم فردا مرخصی میگیرم شاید با استراحت خوب بشم ، قبل از اینکه این حرفو به مدیرم بزنم اومد بالای سرم که فردا ساعت 10 یه جلسه باید برین که از معاونت ما هم فقط هم به شما ربط داره  گفتم راستش من حالم خوب نیست ولی میام و جلسه رو میرم اگر باز حالم بهتر نبود بعد از جلسه میرم خونه گفت باشه . فرداش با گردن گرفته و سرفه کنان رفتم جلسه کارم انجام شد و برگشتنه به ماشین شرکت گفتم منو برسون خونه . نزدیک خونه مدیرم زنگ زد که نامه ایکس که منتظرش بودیم اومد لطفا بیاین نامه رو با موارد خودمون جمع بندی کنین بفرستین دو بار بهش گفتم من دم خونه ام و حالم بده گفت لطفا بیان و از همونجا برگشتم شرکت و دوباره شروع به کار کردم تا نامه رو حاضر کردم و وقتی کارم تموم شد به کسی که کلاس نقاشی و استخر و بدنسازی رو با این کار یکی میدونه فکر کردم .

برچسب: نویسنده: نگار شمس تاريخ: پنجشنبه 12 اسفند 1395 ساعت: 5:52

صفحه بندی